About

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛
چه بسیار دویدن ها
که فقط پاهایم را از من گرفت
در حالی که گویی ایستاده بودم ،
چه بسیار غصه ها
که فقط باعث سپیدی موهایم شد
در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،
دریافتم
کسی هست که اگر بخواهد "می شود"
و اگر نخواهند "نمی شود"
به همین سادگی ...

کاش نه میدویدم و نه غصه می خوردم
فقط او را می خواندم و بس ...
Categories
Tags
Friends

کد آمارگیر

دارم فکر میکنم به اون روزی که زندگیم تموم میشه ...

مجبورم برای همیشه از این دنیا و آدماش دل بکنم 

اون روزی که شاید کسی برام یکم گریه کنه ...

اون روزی که همه منو رو دستاشون بلند میکنن و راهی میشن ...

اون لحظه ای که منو میذارن توی دل خاک و سنگ میذارن رومو یک عالمه خاک میریزن روش....

اون روزایی که صدام ، خنده هام ، بوی عطرم ، محبتم ... 

همه و همه فراموش میشه... 

اینا حقیقته... 

شاید همین امشب شاید فردا شایدم چند سال دیگه...

ولی اتفاق میفته... 

کاش میشد توی این مدت کوتاه قدر همو بدونیم...

محبتو با محبت جواب بدیم...معرفت داشته باشیم...

خدایا آدمات خیلی دل سنگ شدن 

آدمات خیلی چیزارو فراموش کردن 

آدمات قدر محبتو نمیدونن ...

میشه زودتر اون روز برسه خدا جون؟


× 16:25 × چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات
*مردن همیشه به این معنی نیست که تنتو بذارن زیر یه خروار خاک 

گاهی اوقات بعضی آدما آنچنان زمینت میزنن که میمیری 

اما از نوع دل مردگی 

*بعضی وقتا لازمه از عزیزانت فاصله بگیری تا به راست و دروغ بودن حرفاشون پی ببری ...

*آفرین ! تو بردی ! به خدا واگذارت میکنم ! امیدوارم همون چیزی که سزاوارته سرت بیاد 


این روزها 


آب و هوای دلم آنقدر بارانی است...

که رخت های دلتنگیم را

فرصتی برای 

!خشک شدن نیست... 


× 16:16 × چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات
ای کاش یا بودی 

یا از اول نبودی ... 

اینکه هستی 

و کنارم نیستی 

دیوانه ام میکند...

*قشنگه ولی دیوونم نمیکنه . نمیشه با چنگ و دندون نگهت داشت که 

ادما همیشه همونجایین که دلشون اونجاس 

بذار دلت و جسمت با هم یه جا باشه

نه جدا از هم 



× 18:22 × سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات

حواست هست خدا؟ صداي هق هق گريه هام ... از گلويي مياد که تو گفتي  

از رگش به من نزديکتري !

حواست هست خدا؟ ... هر وقت صداي شکستن خودمو شنيدم .... گفتم

باشه منم خدايي دارم...

حواست هست خدا؟ از بچگي تا الان هر وقت زمين خوردم و به سختي

پاشدم يه جمله شنيدم "غصه نخور خدا بزرگه"

حواست هست خدا؟ حواست هست هر روز باهات درد دل ميکنم؟ حواست 

هست غصه هام داره سنگيني ميکنه؟ حواست هست خيلي وقته چشام 

بارونيه؟ حواست هست نفس کم آوردم؟ خدايا نفس ميخوام خوشي ميخوام

... زندگي ميخوام ... خدايا يه خنده از ته دل ميخوام ...


× 20:22 × چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات
×

بگذارید و بگذرید

ببینید و دل مبندید

چشم بیاندازید و دل مبازید
که
 دیر یا زود باید گذاشت و گذشت


× 18:15 × جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات

گاهی...

شنیدن صدای قلب کسی رو که دوسش داری

زیباترین موسیقی دنیاست...!!


× 8:7 × جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات

این شعرها دیگر برای هیچکس نیست

نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست


× 7:45 × جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات
اگه یه روز یکی با همه ی قلبش دوست داشتحواست باشه تو خاص نیستی
اونه که آدم کمیابیه و در حال انقراض
مواظبش باش..

* * اگه یه روز کسی با همه ی وجود دوستم داشته باشه با تمام وجود ازش مراقبت میکنم....


× 7:41 × جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات

اون فکر کرد همه مثل منن...

رفت سراغ بقیه...

منم فکرکردم همه مثل اونن...

خط کشیدم دورهمه...

 


× 7:36 × جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات

هر آدمي تو زندگيش

يه بي معرفت داره
كه اون بي معرفت
دوست داشتني ترين آدم روزگاره.....!


× 7:34 × جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات

مترسک میشناسمت ببند دستانت را

کسی در این حوالی نیست که بگیرد دستانت را 

تو مانده ای و یک دنیا تنهایی

نگفتمت نخور فریب آدمی را ؟ 

او تو را ساخت که تنها باشی ، رسوای مزرعه ی آنها باشی .

نگفتمت که نترسان کلاغ را ، گنجشکها را پناه باش ؟

راحت بگویم که چرا تنهایی؟

مترسک من خوب میشناسمت ببند دستانت را .

به افق منگر،خورشید کورت میکند . سرت را بیانداز پایین .

دگر چیزی جز تو در اینجا نمانده .

همه محصولها را برداشته اند . مزرعه را به هم زده اند .

من همه جا را قدم زدم چیزی نیست در این حوالی جز تو و تنهاییت.

کسی دیگر اینجا نمی آید. تو چه میکنی اینجا ؟ تو را یادشان رفت!

این آدمیان سرتا پا دروغ ، چه کرده اند با تو  که رخت آنان به تن کرده ای؟

بگذار این رخت کهنه را از تنت برکنم.

بگذار بشکنمت شاید بدین سان بشکند تنهاییت .

یا که شاید کلاغی بیاید به سویت .

تا که تمام گنجشکها بدانند تو بازی دست آدمها بودی . 

این گونه که تو را به رنگ آمیخته اند ،تنهاییت بی انتهاست.

بگذار بشورمت

بگذار که رنگ خود بگیری ، که خود ببویی ،که خود عشق بورزی

دگر پرنده ای ز تو نترسد. دگر کلاغی ز تو دشمن نباشد

بگذار پرنده ها سیر شوند .

ای مترسک شاید تو درد مرا بدانی .

این روزها من و تو حال مشترکی داریم ، هر دو تنهاییم...


× 20:30 × پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات
×
وبلاگم نابود شده....


× 16:15 × چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ × فاطمه سادات
حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود...

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان چقدر زود دیر می شود...!

 

 

* آآآآآآآآآآآه .... روزهای خوش تابستان چه زود تموم شد .....


× 17:34 × پنجشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۲ × فاطمه سادات
زندگی باید کرد

و رفاقت ها ساخت

تاگذشت هست چرا

فرصت بوییدن یک گل را به تنفرها داد؟!

زندگی باید کرد

لذتیست نم نم باران

زندگی زیباست

بازکن آن قفس کنج سرا

تا که پرواز کند مرغک عشق

باورش کن که او زندگی میخواهد

من خدا را دیدم

درگوشم میگفت:

زندگی باید کرد

زندگی زیباست...


× 12:14 × چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ × فاطمه سادات

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است ؟

خنديدم و گفتم :او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است .

امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است .

خنديد به سادگيم آيينه و گفت : احساس پاک ، تو را زنجير کرده است

گفتم : از عشق من چنين سخن مگوي

گفت : خوابي ، سال‌هاست دير کرده است .

در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب

 مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او

 براي هميشه دير کرده است .


× 11:58 × چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ × فاطمه سادات